محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
897
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بدين عهدنامه كرد ، كه به دست رجا اندر بود ، و ايشان همى ديدند ، و گفت : اندر اينجا عهد من است ، طاعت داريد آن كس را ، و يك يك از شما بيعت كنيد . و اين عهدنامه رجا همچنان به مهر پيش آورد . همه اجابت كردند . و رجا گويد كه چون مردمان بپراگندند ، عمر بن عبد العزيز پيش من آمد و گفت : اگر امير المؤمنين اين كار چيزى به من حوالت كرده است ، سوگند دهم بر تو به خداى و به حق دوستى كه مرا از آن آگاه كنى كه تا من استعفا خواهم هم اكنون پيش از آنكه اين حال افتد ، و آنچه اكنون بتوانم كردن آنگاه نتوانم كردن . رجا گويد من گفتم كه من ترا از اين حال هيچ نگويم . و عمر برفت آزرده . رجا گويد پس هشام بن عبد الملك مرا ديد و گفت : تو دانى كه مرا با تو حقّ و حرمت ديرينه است ، مرا از اين كار پوشيده آگاه كن كه اگر مرا است تا دانم و اندر آن سخن گويم كه نه چون من بود آن كس كه او را چنين سست و خوار كنند ، و اگر تو با من اين سخن بگويى من با تو عهد كنم كه هرگز كس را نگويم . رجا گفت : و الله اعلم كه اين سرّ كه با من كرده اند هيچكس را نگويم . هشام بازگشت و دست بر يك ديگر همى زد و همى گفت : اسپردند اين كار ، [ اگر نه مرا دهد كه وى از فرزندان عبد الملك بيوفتد ! ] . پس رجا گويد : من به نزديك سليمان اندر شدم و او را به حال مرگ ديدم . رفتم كه او را راست [ 313 a ] بخوابانم . گفت : رجا هنوز وقت اين نيست . و ديگر بار همچنين گفت و سديگر بار بگفت . پس گفتا : اى رجا ، اگر چيزى خواهى كردن بكن . پس گفت : اشهد ان لا إله الَّا الله و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله صلَّى الله عليه و سلَّم ، و لب بر هم نهاد و بمرد ، و من چشمش فراز گرفتم و جامه بر او پوشيدم و بيرون آمدم و در خانه استوار كردم تا كس آگاه نشود ، و من آنچه بايد كردن بكنم . و نزديك كعب بن حامد العبسى آمدم و گفتم : اهل بيت امير المؤمنين را حاضر كن . كعب برفت و همه را به مزگت دابق گرد آورد و من گفتم : بيعت كنيد . گفتند : نه يك بار بيعت كرديم ؟ گفتم : اينك عهد امير المؤمنين ، بيعت كنيد آن را كه اندر اين نامه او را نام زده كرده است . و بيعت كردند .